خاطره مشهد 1
سلام عزیز دلم ببخشید عزیزم چند روزیه به اینجا نرسیدم سر بزنم! روز چهارشنبه مامان جون اومد کمکم یکم خونه رو تکوندیم تا شب طول کشید بعدم رسوندیمشون خونه و با خاله سمانه و باباجونم خداحافظی کردیم وقتی رسیدیم انقدر خسته بودم که فقط یکم شام خوردیم و خوابیدیم فرداشم که 5شنبه بود از وقتی بیدار شدم شروع کردم به شام آماده کردن آخه ناهار مهمون مادرجون بودیم و قطار شام روز اول رو نمیده ! اصلا یه وضعیتی بودا! نمی دونستم به چه کاری برسم باباییتون هم ساعت 12 میومد باید زود حرکت می کردیم! خلاصه با دوتا از دوستای بابایی و یکی از اقوام یکی از دوستاشون سوار قطار شدیم، ق...
نویسنده :
ارمغان بهشت
0:08





